تبليغاتX
ساروان...

ساروان...

اللهم عجل لولیک الفرج...


 

درسیر آمد و رفت جمعه ها...

من خسته هنوز امیدوار چشم به راهت

من    خسته    هنوز   امیدوار   چشم   به    راهت

من  خسته  هنوز  امیدوار  چشم  به  راهت

ترسم از این است که از عمرم

مهلت جمعه ی دیگر نباشد...

 


 


 

 



 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 توسط خادم المهدی

دلم فریاد میخواهد............................................... و بس...!!!!

.................................

..................

..........

.....

...

.

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط خادم المهدی

میشود برای من ....

پیش آن یار مهربان..."خدا"

فقط کمی...

                فقط کمی...

خدا خدا کنی؟!

..........

خیلی برام دعاکنید.....

یاحق...؛

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط رهگذر

امشب به جنون کشیده میلم برگرد...
ای جاری ندبه درکمیلم برگرد
بی توشب تاریک مرا نوری نیست
برگرد ستاره سهیلم برگرد....
برگرد ستاره سهیم برگرد...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط خادم المهدی

سلام.....

امروز وقت عصر....موقع اذون...به یاد قرار قدیمی خودم.....

زیرآسمون خدانشستم....خیره به اسمون....تموم شدن جمعه ها و رسیدنش به غروب...

و نیومدنش.....

به خودم نگاه کردم....

خیلی بده قصه عادت...

عادت به نبودن ها....به نشستن ها...خواستنهایی که فقط تلقینه....

سنگینی جمعه ات تلقین نیست....

خسته شدم از شادی های لحظه ای....

چیزی که دوامی نداره....

خسته شدم از عادت...از تموم شدن های بی هیچ

از آدم نشدن خسته شدم ....................

چه کنم......؟

دلم فریاد میخواد........

راهم رو نشون میدید؟؟

فقط کمی خسته ام....همین........


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط خادم المهدی

من خوب میدانم "مهدیه " اسم مکان است و "فاطمیه" اسم زمان .

ولی ایمان دارم .

روزی نزدیک "مهدیه اسم زمان و "فاطمیه" اسم مکان خواهد شد..

یا اباصالح ادرکنی...

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 توسط خادم المهدی

از راه رسید...

مث همیشه اروم و بی صدا...

نه..ببخشید...

با صدایی به اندازه غم مولا علی...

از راه میرسه ..غریب....

چه نزدیکی ای....غربت جمعه ها و ده روزه های....

چه جمله قشنگی رو گفت..همون بنده ات..

"مگه میشه فاطمیه اشک ما رو درنیاره....اسم زهرا گریه داره"

امسال خادمم.....

اسمم خادمه اما قلبم....

قلبم یه کلید میخواد که دست شماست....

کلیدش رو به من نشون میدید؟

این روزا قلم نوشته ام رنگ فاطمی داره....

کاش قلبم هم فاطمی بشه...

السلام علیک یااباصالح المهدی(عج)...

السلام علیک یا فاطمه زهرا(س)


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط رهگذر

گاهی دوست داری بگی..اما نمیشه...

نه اینکه نشه....نمیخوای که بگی...

کاش ساده بود بیان اینکه " میترسم"....

میترسم از گم شدن...میترسم از رها شدن....میترسم از نبودنت...

آقا جانم میترسم....

سلام مولایم...

حالت آیا خوب هست؟....!

چگونه......"باشم"؟!

دلم تنگه.....چقدرساده میشه نوشت....... دلم....تنگه...

ولی چه سخته درکش......

درک تنگی دل یک ره گم کرده......

بیا و راه من باش مولا.....

راه رسیدنم....

دلم تنگته مولا.........................................!


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط خادم المهدی

یادمه یه بار دوستی وقتی درمورد حسش حرف میزد..

اینطوری بیانش کرد...

اینکه همه مشکلات و سختیا هستش...میترسی ..نمیدونی اینده چی میشه و ...

ولی وقتی به ته قلبت... به اون اخرش که نگاه میکنی..

میفهمی گرمه...

حس میکنی خدا تو رو گرفته در اغوشش و اروم داره می برتت

این حس الانه منه....

خدایا هستی .....میدونم هستی...

دستم رو بگیرو رهام نکن....

نذار این حسم تموم شه...

حالم بدجوری این روزا و شبا بارونیه....

دوستت دارم...

خیلی....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط خادم المهدی

آخرین...

آخرین حرکت....روز....فکر....

آخرین روز....

آخرین فکر....

آخر....

آخرین صحبت..دیدار...بودن...

آخرین دیدار

آخرین بودن....

غربت عجیبی در این "آخر" حس میکنم....

آخر...که چه؟!........!

.....................................................

کاش میشد نوشت...

...گفت....

این بارهم ..بگذریم...!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط خادم المهدی
قالب وبلاگ
قالب وبلاگ